آشیانه سیمرغ

خرید بک لینک
از شنبه دلم بی تاب شده بود از این شهر لعنتی دل بکنم بیام یه جایی با خودم خلوت کنم ولی دست و پام بسته بود و نمیشد سوار مترو که شدم اصلن دلم نمیخواست برم دانشگاه...اصلن حال و حوصله ساعت اول رو نداشتم ... نمیدونم ... شایدم حال خودم خوب نبود ... به ایستگاه دروازه دولت که رسید درا باز شد ، مردد موندم برم یا نرم ... داشت درا بسته میشد که خودم و انداختم بیرون از قطار ... خط عوض کردم و رفتم قطعه شهدا ... چه صبح پاییزی آرومی ... ساعت حدودا 8 صبح ... یه نسیم ملایم ... آفتابی اما خنک ... من و یه دسته گل و یه شیشه گلاب ... آخ که دلم داشت میترکید ... چقدر دلم تنگ شده بود ... انگار سال ها بود آشیانه سیمرغ...

ما را در سایت آشیانه سیمرغ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 155 تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 4:28

صفحه بندی